سینه مالامال دَرد است ای دریغا مَرهَمیدل ز تنهائی به جان آمد خدا را هَمدَمیچشم آسایش که دارد از سِپهرِ تیز روساقیا جامی به من دِه تا بیاسایم دَمیدر طریق عشقبازی، امن و آسایش بلاستریش باد آن دل که با دَردِ تو خواهد مَرهَمیاهلِ کام و ناز را دَر کوی رندی راه نیسترَهروی باید جهان سوزی ،نه خامی،بی غَمیآدمی، در عالم خاکی نمی آید بِدَستعالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمیگریۀ حافظ چه سنجَد پیش استغنای عشقکاندرین دریا نِمایَد هفت دریا شبنمی
+
قلمی شددر چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت 1:45  توسط بیدار
|